من و چندی دیگر از یارانِ گوش به فرمان، دوباره در سایه خانه آقا در دور از هوای گرم نشسته بودیم. ما با علاقه و نگاهی شاد و توجه کامل به فرمایش های این نور کبیر گوش میدادیم. اما گاهی اوقات گرمای حرف های ایشان به قدری قلبمان را به سمت خود می کشاند که دیگر ذهن هایمان مقصود کلام را گم میکرد. در همین حال و هوا بودیم که زنی محجبه وارد شد. باز شدن در اتاق باعث شد توجه همگی ما به او جلب شود. یکی از کنیزانی بود که امام از بند تلخ تازیانه آزاد کرده بود تا بتواند با آرامش در خانه حضرت زندگی کند. افکارم برای چشم برهم زدنی با دیدن شاخه گل در دستش پاره شد. دیدم که از کنار ما رد شد و با احترامی عجیب شاخه گل را به طرف امام گرفته و از آقا خواست تا بردارد. نتوانستم کامل صورتش را ببینم اما از همان ابتدای ورودش به اتاق نگاهی آشنا داشت. دقیقاً مثل همه کسانی که صفای دل آقا جذبشان کرده و به گونهای عاشقانه بود.
بعد از گذشت چند ثانیه و فکر کردن امام، ایشان شاخه گل را گرفتند و با لبخند روشن فرمو:د برو. از غلامی آزادت کردم
وقتی آقا این جمله را گفت همه افراد حاضر در اتاق و حتی کنیز در جای خود خشکشان زد چرا با گرفتن یک شاخه گل باید این کنیز را از غلامی آزاد کند؟
بعد از اینکه کنیز با خوشحالی گداخته خود از اتاق خارج شد تا وسایلش را جمع کند بالاخره جرئت حرف زدن پیدا کردم و به آقا چنین گفتم: ای فرزند رسول خدا… سوالی دارم.
کمی مکث کردم و بعد از پیدا کردن جرئت بیشتر ادامه دادم…
شما کنیزی را به ازای هدیه یک شاخه گل آزاد کردید؟ چرا؟
امام حسن علیه السلام شاخه گل را کنار گذاشت و گفت خداوند ما را اینگونه تربیت کرده. خداوند میفرماید هرگاه نیکی به شما شد شما نیکی بهتر پاسخ دهید (سوره نساء آیه ۸۶) پس در ازای هدیهای که به من داد من آزادی او را برایش هدیه کردم.
وقتی جواب امام را شنیدم چشمانم روشن شد و به یاد خاطراتی مشابه افتادم که از مهربانی اهل این خانه . ای کاش بتوانم از امام حسن این مهربانی را یاد بگیرم.


