حتی تصورش برایم اضطراب آور بود که مسئله را نزد ایشان مطرح کنم. اما چاره دیگری نداشتم.
نمی توانستم گناه نکنم و از طرفی وجدانم هر روز ذهنم را با حس های شرم آلود اذیت می کرد.
همون طور که راه می رفتم بالاخره دیدمش. کنار در خانه به دیوار تکیه داده بود و داشت به چند کودک در اطرافش خرما می داد. سرم را قبل از این که نگاه هایمان تلاقی کند پایین انداختم و با نگرانی نزدیک شدم.
_سلام یا حسین بن علی
رویش را به سمت من چرخاند و با لبخند باریک همیشگی خود گفت: سلام جوان. درخواستی داری؟
دستانم را جلوی ران هایم به هم قلاب کردم و با حس شرمندگی و صدایی لرزان شروع به صحبت کردم
_ای فرزند رسول خدا…
کمی مکث کردم. شجاعتم رو جمع کردم و بعد دوباره ادامه دادم:
_من جوانی گناهکار هستم. نمی توانم گناه کردن را متوقف کنم. شما را به جدتان قسم می دهم که من را نصیحتی کنید. شاید از گناه دست کشیدم.
سرم را بالا آوردم تا چهره امامم را ببینم که بدون هیچ وقفه ای شروع به صحبت کرد:
پنج کار را انجام بده و بعد هر چقدر می خواهی گناه بکن.
با شنیدن این سخن به سرعت شوکه شدم! مگر می شود آدمی راهی برای گناه کردن داشته باشد که اسلام و امام مسلمانان آن را بد نبینند؟ یعنی باید فقط پنج کار کنم؟ این پنج کار چیست؟ با نگاه منتظرم به امام نگاه می کردم تا آن پنج کار را بگوید که امام ادامه داد:
اول از چیزی که خدا آفریده نخور و بعد هر چه می خواهی گناه بکن.
در ذهنم گفتم هر چیزی که خوردنی است را خدا آفریده. چطوری چیزی را بخورم که از آفریده های خدا نباشه؟
_دوم در جایی که خدا آن را آفریده زندگی نکن و در جایی جز این زندگی کن و هر چه می خواهی گناه کن با خودم گفتم ولی همه زمین ها را خدا خلق کرده! چطوری این کار را کنم؟
_سوم در جایی گناه کن که خدا تو را نبیند و بعد هر چقدر که می خواهی گناه کن
خدایا! هرچه امام می گوید نمی توانم انجام دهم. ایشان… از قصد دارد کارهای ناممکن را می خواهد؟
_چهارم وقتی عزرائیل برای گرفتن جانت آمد کاری کن که از تو دور شود و نتواند جانت را بگیرد و بعد هر چه می خواهی گناه کن آره… درسته. هیچ کدوم شدنی نیست. دیگر آرام آرام داشتم منظور امام را می فهمیدم. من… من راهی برای فرار از عاقبت گناهانم ندارم. امام هم می خواست همین را بفهماند.
_پنجم وقتی ماموران جهنم تو را به سوی آتش می بردند فرار کن و وارد آتش نشو و بعد هر چه می خواهی گناه کن
حرف های امام تمام شد. حالا خجالت زده تر از قبل بودم. نمی دانستم در آن لحظه چه واکنشی نشان دهم. چهره امام با آن لبخند کم رنگش من را وادار کرد که حرف بزنم
_ای حسین بن علی… از شما می خواهم که واسطه شوید تا خداوند توبه من را بپذیرد. توبه می کنم. من نمی توانم گناه کنم…
امام لبخند پررنگ تری زد و سرش را به نشانه درک تکان داد و بعد از دور شدن من، دوباره شروع به دادن خرما و نوازش کردن کودکان شد

