• خانه
  • خلق مشترک
  • کمیک‌های پرماس
© All rights reserved.
انشارات پرماس انشارات پرماس
  • خانه
  • خدمات ما
  • تماس با ما
  • محصولات
  • کمیک‌های پرماس
  • حساب کاربری
  • خلق مشترک
0
انشارات پرماس
خلق مشترک: داستان ائمه

داستان دوم: به دنبال نور در تاریکی: تو مرا خوب کردی؟!

انتشارات پرماس روشن اسفند 7, 1403
توسط انتشارات پرماس درخلق مشترک: داستان ائمه

 📖 این کتاب با نظر شما کامل میشه!

این کتاب هنوز داره نوشته میشه و قراره یک اثر خیلی خوب از آب دربیاد.

برای همین، تصمیم گرفتیم شما هم توی این مسیر همراهمون باشید.
هر قسمتی که آماده بشه، براتون میذاریم تا بخونید و نظراتتون رو با ما در میان بگذارید.
نکته اول: این متن هنوز ویراستاری نشده، پس اگه غلط املایی یا نگارشی دیدید، لطفا چشمپوشی کنید😉 .
نکته دوم: هدف ما اینه که ببینیم از داستان خوشتون میاد یا نه و چه پیشنهادهایی برای بهتر شدنش دارید. پس هر چی به ذهنتون میرسه، بگید🥰
نکته سوم: تمام حقوق مادی و معنوی این اثر برای انتشارات پرماس محفوظه و منابع استفاده شده هم توی کتاب ذکر میشه. خیالتون راحت😉 !
پس منتظر خواندن نظراتتون هستیم
👇

 
داستان ائمه: داستان دوم
دانلود داستان(PDF 📥)︎

داستان شماره 2: امام هادی(ع)

به‌دنبال نور در تاریکی: تو مرا خوب کردی؟!

نردبان‌ها را سریع به دیوار خانه تکیه دادیم و با علامت من همه سربازها بالا رفتند. روی دیوار خانه رفتم تا اوضاع را کنترل کنم؛ اما وقتی به حیاط خانه نگاه کردم متوجه شدم که از تاریکی هوا چیزی دیده نمی‌شود. همه افراد به من نگاه می‌کردند و از  نگاهشان معلوم بود نمی‌دانند چه‌کار کنند و فقط منتظر فرمان من بودند. با کمی نگرانی به پایین نگاه کردم و چون کسی حاضر به پایین پریدن نمی‌شد خودم اول از همه داوطلب شدم. دوست نداشتم پایم را محکم روی یک سنگ نوک‌تیزی یا زمینی نامناسب  فرود بیاورم تا آسیب ببینم. اما چاره‌ای نبود. چیزی نمی‌توانستم ببینم.

 ولی قبل از اینکه بتوانم کاری کنم ناگهان صدایی از داخل اتاق خانه به گوشم رسید: ای سعید! صبر کن تا خادمم راه را برایت روشن کند.

 دیگر حرکتی نکردم و متعجب در جای خودم ماندم. و وقتی خدمتگزار ایشان با شمعی کوچک از اتاق وارد حیاط شد تعجبم بیشتر شد. خدمتگزار شمع را نزدیک، پایین دیوار آورد و نقطه‌ای صاف را روی زمین نمایان و روشن کرد که روی آن بپرم.

 من بالای دیوار و خدمتگزار پایین دیوار. او با چهره‌ای معمولی و ناخوانا در پایین به من نگاه می‌کرد بدون هیچ حرف دیگری. پایین پریدم و سالم روی زمین خاکی حیاط  فرود آمدم. با علامت من بقیه افراد یکی‌یکی روی نقطه روشن شده پریدند. بدون توجه دیگری به سمت اتاق رفتیم و بدون اجازه وارد شدیم. کفش‌هایمان خاک را به اتاق امام آورد و اتاق را کثیف کرد. دور امام حلقه زدیم و خادم ایشان کنارشان ایستاد. اتاق به‌خاطر نور شمع در حال آب شدنی که کنار امام بود روشن بود. امام در سجده رفته و مشغول عبادت بود.

 کمی اخم کردم و بلند حرف زدم: «همه‌جا را بگردید».

 بلافاصله سربازان در خانه پراکنده شدند. هر گوشه و کوچک‌ترین دریچه‌ها را می‌گشتند. همه چیز را روی زمین ریختند.

 من دست‌به‌سینه بودم تا چیزی پیدا شود که ناگهان یکی گفت: «قربان! نگاه کنید…»

 سرم را به‌طرف صدا چرخاندم و کیسه سکه‌ای که یکی از سربازها پیدا کرده بود را گرفتم. در کیسه را باز کردم و با دیدن تعداد زیاد سکه‌های طلا پوزخند عمیقی شامل لب‌هایم شد.

– بیاوریدش

 به‌طرف بیرون خانه حرکت کردم و سربازها امام را از ناحیه دست گرفتند و به‌اجبار از سجده بلندش کردند و او را از خانه بیرون بردیم. هنوز شب‌هنگام بود که علی‌ النقی (النقی به معنای پاک، و پاکیزه است) را وارد دربار متوکل کردیم. علی‌ النقی روبه‌روی متوکل ایستاد. درحالی‌که متوکل روی تختش تکیه داده بود. دور تخت جمعی دیگر از وزیران و درباریان حاضر بودند.

 با اشارة دست متوکل جلو آمدم و کیسه سکه‌ها را به متوکل دادم.  قربان، این تنها چیزی بود که در خانه علی‌ النقی پیدا کردیم.

 متوکل که خوشحال بود لبخندی خودخواهانه‌ای زد؛ چون حالا می‌توانست امام را به جرم جمع‌کردن پول برای لشکرکشی و کودتا علیه حکومت وقت به زندان بیندازد. اما طولی نکشید که لبخندش با دیدن نشان مخصوص مادرش روی کیسه خاموش شد. سریع کسی را به اتاق مادرش فرستاد تا او را به این جا بیاورند.

 وقتی مادر متوکل حاضر شد و متوکل کیسه سکه را به مادر داد گفت: مادر! چرا باید نشان مخصوص شما روی کیسه پر از طلایی باشد که از خانه علی‌ النقی پیدا کردیم؟!

 همه درباریان حاضر در این ماجرا متعجب نگاه کردند. حتی خود من هم کنجکاو بودم تا دلیل نشان مادر متوکل را روی کیسه بدانم.

 – پسرم، این کیسه؟ من این کیسه‌های زر را موقعی که تو مریض بودی نذر کردم. نذر کردم که اگر تو درمان شدی به علی‌ النقی بدهم.

 بعد از این سخن همه حاضران شوکه، سرافکنده و متلاطم شدند و از همه بیشتر من.

 حالا یادم آمد… متوکل در چندین روز پیش بیماری بدی داشت. یادم می‌آید وقتی که آن غده عفونت روی کمر متوکل رشد کرده بود و متوکل از شدت درد التماس می‌کرد که بمیرد. مردن را به تحمل درد بیشتر ترجیح می‌داد و وقتی هیچ‌کدام از طبیب‌ها راه مناسبی برای خارج‌کردن عفونت پیدا نکردند دست به دامن امام زمانه خودشان یعنی امام هادی، علی‌ النقی شدند و بعد از تجویز شفابخش و معجزه‌آسای امام مادر متوکل کیسه طلا را به خانه امام فرستاد؛ و حالا امام هادی را می‌دیدم که بدون هیچ اتهامی از دربار متوکل خارج می‌شد.

متوکل خجالت‌زده‌تر از همیشه به دور شدن و به قدم‌های این مرد خدا نگاه می‌کرد صورت علی‌ النقی مثل همیشه محکم و غیرقابل‌نفوذ بود. او کی بود؟ حقیقتاً او را هیچ وقت نشناختم.

امام هادیچراغسربازصندلیکیسه سکهمتوکل
0
لایک این نوشته
عکس آواتار
13 مطالب
انتشارات پرماس
  • داستان اول: جهان در دستانش، لبخند بر لبانش: فرمانروای وقت مسلمانان جهان
    قبلی نوشتهداستان اول: جهان در دستانش، لبخند بر لبانش: فرمانروای وقت مسلمانان جهان
  • بعدی نوشتهداستان سوم: گناه را دوست دارم
    داستان اول: جهان در دستانش، لبخند بر لبانش: فرمانروای وقت مسلمانان جهان

Related Posts

داستان چهارم: ارزش یک گل چقدر می‌تونه باشه؟
خلق مشترک: داستان ائمه

داستان چهارم: ارزش یک گل چقدر می‌تونه باشه؟

داستان سوم: گناه را دوست دارم
خلق مشترک: داستان ائمه

داستان سوم: گناه را دوست دارم

داستان اول: جهان در دستانش، لبخند بر لبانش: فرمانروای وقت مسلمانان جهان
خلق مشترک: داستان ائمه

داستان اول: جهان در دستانش، لبخند بر لبانش: فرمانروای وقت مسلمانان جهان

1  دیدگاه

  1. Ali.hardan
    پاسخ
    7 اسفند 1403

    بسیار از خواندن آن لذت بردم . منتظر داستان هایتان هستیم…

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید (لغو پاسخ)

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد. فیلدهای مورد نیاز علامت گذاری شده اند *

*
*

آشنایی با انتشارات پرماس

  • خدمات ما
  • محصولات
  • حساب من
  • رسانه حامی‌عصر‌بازی‌ایرانی

سروش

لینک های سریع

  • پشتوانه کتاب کمیک شوید
  • تماس با ما

شبکه‌های اجتماعی ایرانی

09117009576

@Permas_pub

 

نماد اعتماد الکترونیک(مجوزهای رسمی)

logo-samandehi پیوند به انتشارات در خانه کتاب

تمامی حقوق محفوظ است. انتشارات پرماس

سوالات متداول
فرم پشتیبانی
آموزش های ویدئویی

پنل جستجو می تواند شامل ابزارک و کد کوتاه باشد.

تماس با ما :0912323256
Copy