این کتاب هنوز داره نوشته میشه و قراره یک اثر خیلی خوب از آب دربیاد.
برای همین، تصمیم گرفتیم شما هم توی این مسیر همراهمون باشید.
هر قسمتی که آماده بشه، براتون میذاریم تا بخونید و نظراتتون رو با ما در میان بگذارید.
نکته اول: این متن هنوز ویراستاری نشده، پس اگه غلط املایی یا نگارشی دیدید، لطفا چشمپوشی کنید😉 .
نکته دوم: هدف ما اینه که ببینیم از داستان خوشتون میاد یا نه و چه پیشنهادهایی برای بهتر شدنش دارید. پس هر چی به ذهنتون میرسه، بگید🥰
نکته سوم: تمام حقوق مادی و معنوی این اثر برای انتشارات پرماس محفوظه و منابع استفاده شده هم توی کتاب ذکر میشه. خیالتون راحت😉 !
پس منتظر خواندن نظراتتون هستیم👇
داستان شماره 1: امام علی(ع)
جهان در دستانش، لبخند بر لبانش: فرمانروای وقت مسلمانان جهان
صبح امروز هم مثل صبحهای دیگر شروع شد. همه چیز لذتبخش بود. صدای گنجشکها و پروازشان در آسمان. حس خنکی باد صبا وقتی بهصورت میخورد. ولی از همه بیشتر صدای قدمهای مولا را دوست دارم. وقتی کنار ایشان راه میروم و بر زمین خاکی در کوچههای کوفه با ایشان همراهی میکنم احساس میکنم در بهشت هستم و قلبم از شدت ذوق گرم میشود و پنهانی لبخند میزنم. از کنار همین خانهها رد میشدیم که متوجه شدم مولا ناگهان ایستاده و حرکتی نمیکند. با کمی کنجکاوی نگاهش را دنبال کردم و وقتی نگاهم با او همراه شد متوجه شدم که به چه چیزی مینگرد. ایشان به خانهای نگاه میکردند که بهوضوح صدای بلند گریه و جیغ چند کودک از داخل خانه میآمد. مولا همیشه نسبت به ناراحتی کودکان حساس بودند و میدانستم که روح لطیف ایشان تحمل دیدن غم بچهها را ندارد.
با نگاهی خنثی رو به در خانه کرد و گفتند: صاحبخانه اجازه ورود دارم؟
بعد از چند لحظه صدای یک زن جواب داد: بفرمایید
امام علی با یک قدم وارد خانه شد و پارچه سردر خانه را کنار زد. من هم همراه ایشان پارچه را کنار زدم و وارد خانه شدم کنار مولا ایستادم وقتی به روبرو نگاه کردم دیدم زنی داخل خانه روی زمین نشسته و با لبخندی مصنوعی سعی میکند کودکان کوچکش را آرام کند و از طرفی دیگر دارد قاشقی را در یک دیگ پر از آب جوش هم میزند. از این عمل زن متعجب شدم؛ اما منتظر ماندم تا مولا حرف بزند.
به مولا نگاه کردم که دارد با نگاهی متفکر مینگرد که شلوغی افکارم با صحبت ایشان شکست: خانم چرا کودکانتان گریه میکنند؟
زن بلند شد و به سمت ما چرخید و با لبخندی تلخ شروع به صحبت کرد: ببخشید که چیزی برای پذیراییکردن ندارم. چند روزی است که خانه من از غذا خالی شده و کودکانم گرسنه هستند. دارم به بهانه درستکردن غذا این آب جوش داخل دیگ را هم میزنم تا شاید کودکانم باور کنند و آرام شوند.
این جمله آخر را با صدایی آرامتر گفت تا فرزندانش نشنود. امام نگاهی به کودکان کرد که در گوشه دیگری از خانه مشغول گریه و دعوا و جیغ هستند و از شدت گرسنگی عصبی و کمی ضعیف شدهاند. چهره امام در هم رفت و گوشه لبهایشان به یکباره کمی به پایین کشیده شد. معلوم بود که ناراحت است.
مولا دوباره به زن نگاه کرد و گفت: شوهر شما کجاست؟
بلافاصله بعد از این سؤال چهره زن غمی شدید را نشان داد و با کمی بغض و مشتهای گرهکرده به زمین نگاه کرد و گفت: شوهرم را در یکی از جنگهای علی بن ابیطالب از دست دادهام. علی شوهرم را از من گرفت.
وقتی این سخن را شنیدم خونم به جوش آمد و عصبانی شدم. میدانستم که مولای من علی، کسی را مجبور به جنگیدن نمیکند. میدانستم که علی کسی نیست که به کسی ظلم کند و حق کسی را بگیرد. این زن نمیدانست که در برابر خوده علی ایستاده. پس میخواستم چیزی بگویم اما وقتی صورتم را چرخاندم و چشمان علی را دیدم خشمم جایش را به تعجب داد. متعجب شده بودم وقتی متوجه اشک داخل چشمهای مولا شدم. امام دیگر حرفی نزد و ناگهان از خانه خارج شد و به سمت خانه خودش راهی شد. من هم سریع به دنبال حضرت از خانه خارج شدم. در تمام راه خانه ایشان داشتم فکر میکردم که ایشان میخواهند چهکار کنند. از گوشه چشمم به چشمان ایشان نگاه کردم. در نگاهش پر از احساساتی متشکل از اراده و غم بود. بعد از اینکه وارد خانه شدیم امام بلافاصله به سمت سبدی رفت که مواد غذایی را در آن نگهداری میکرد. مقداری گندم آسیاب شده، گوشت و خرما برداشت و در بقچهای گذاشت و روی شانه خود گذاشت. سریع به سمت امام رفتم و دستم را دراز کردم تا بقچه را از امام بگیرم و گفتم: مولای من، لطفاً بقچه را به من بدهید.
اما خیلی سریع مولا بقچه را از من دور کرد و یک قدم به عقب رفت و با نگاهی جدی حرفم را قطع کرد…
– نه! این بقچه را باید خودم حمل کنم
وقتی چهره مصمم امام را دیدم کمی عقب رفتم و به دنبال امام دوباره از خانه خارج شدیم. چند دقیقه بیشتر طول نکشید که دوباره جلو در خانه آن زن حاضر شدیم و هنوز صدای جیغوداد کودکان به بیرون از خانه میآمد.
مولا نزدیک در شد و گفت: صاحبخانه اجازه ورود دارم؟
صدای زن از داخل خانه آمد: بفرمایید. ولی ببخشید که چیزی برای پذیرایی ندارم امام داخل شد و پشت سر ایشان من هم داخل شدم وقتی زن دوباره چهره ما را دید تعجب کرد. توقع نداشت که برگردیم.
پس با کمی تعجب گفت: کاری دارید که دوباره برگشتید؟
امام با لبخند مهربان و محبتآمیزش بقچه را روی زمین گذاشت و صحبت کرد: خانم، برایتان غذا فراهم کردم.
زن انگار بهتزده و خوشحال شده بود با نگاهی ناباورانه و با لحنی خوشحال از روی زمین بلند شد.
بعد گفت: خدا به تو نعمت دهد و از تو راضی باشد و به حق خدای مهربان که تو را برای نجات من و بچههایم فرستاد علی را عذاب دهد.
بعد از حرف زن، سریع به چهره حضرت نگاه کردم تا واکنش مولا را ببینم. اما نشانهای از ناراحتی در چهرهاش ندیدم. شاید حس ناراحتی خودش را پنهان میکرد.
مولا بعد از کمی سکوت ادامه داد:
– برای شما راحتتر است که غذا بپزید یا از کودکان نگهداری کنید؟
– غذا پختن برای من آسانتر است لطف تا آن موقع از بچههایم نگهداری کنید.
امام سری به نشانه درک تکان داد و بعد از برداشتن چند خرما از داخل بقچه به سمت کودکان رفت و زن هم با صورتی خوشحال بقچه را برداشت و با برداشتن آرد از داخل آن مشغول درستکردن خمیر نان شد. من هم در گوشهای نزدیک به مولا، نشستم تا اگر کمکی بخواهد انجام دهم. مولا با لبخندی گرم با دستان خودش خرماها را میشکافت و هستههای خرماها را خارج میکرد و با دستان خودش در دهان کودکان میگذاشت. کودکان هم از شدت گرسنگی سریع خرماها را به دهان میگرفتند و از شدت خوشحالی و طعم شیرین خرما که بعد از مدتها احساس میکردند اشک خوشحالی در چشمهایشان حلقه میزد. من هم از دیدن سیر شدن کودکان شاد شدم.
بعد از اینکه خرماها تمام شد مولا با نگاهی منتظر به چهره کودکان نگاه کرد. کودکان که حالا طعم لذت سیری را چشیده بودند دیگر گریه نمیکردند و ساکت شدند. اما… اما هنوز از فشار گرسنگی در این چند روز روح آنها غمآلود و خسته بود و این بهتنهایی کافی بود که با چهره سرد در مقابل مولا، غمزده به نظر برسند. با چهرههای بی حس و حال کودکان چهره امام هم دوباره کمی ناراحت شد. اما سریع لبخند زد تا بیشتر از این فضا غمگین نباشد. نمیدانستم که امام چهکار خواهد کرد که کودکان این همسر شهید را خوشحال کند. ولی میدانستم ایشان در هر موقعیتی راهحلی دارند. در همین فکرها بودم که به خود آمدم و به امام نگاه کردم و از چیزی که میدیدم چشمانم گردتر شد. ایشان روی چهار دست و پای خود ایستاده بودند. درست مثل یک حیوان چهارپا. زن نیز وقتی متوجه حالت امام شد دست از درستکردن نان برداشت و نگاه کرد تا بفهمد این مرد میخواهد چهکار کند. حتی کودکان هم با چشمانشان تعجب خود را به این عمل نشان دادند.
ناگهان امام علی مولایم، درحالیکه چهار دست و پا بود رو به کودکان صدای خنده داری مانند گوسفندان تقلید کرد: مععععععععع بععععععععع
دیگر کنترلکردن احساسات برایم سخت شد. خشکم زد. از شدت تعجب زمانم بند اومده بود. باورم نمیشد که مولا و خلیفه مسلمانان در مقابل چند کودک صدای گوسفند از خود خارج کند.
اما کودکان بلافاصله بعد از دیدن این صحنه از شدت خنده منفجر شدند و نتوانستند خنده خودشان را کنترل کنند. مدام میخندیدند و مادر کودکان هم لبخند رضایت میزد و به پختن نان ادامه میداد. کودکان هم که از این عمل حضرت خوششان آمده بود همراه با حضرت مانند گوسفندان چهار دست و پا شدند و صدای گوسفند درآوردند. امیرالمؤمنین هم لبخند رضایت بر لبهایش نشست.
در این حال و هوا بودیم که ناگهان زنی بدون اجازه وارد خانه شد و میخواست به مادر کودکان حرفی بزند. احتمالاً یکی از همسایههای او بود و کاری داشت. اما قبل از صحبتکردن امام را دید و او مثل من حسابی تعجب کرد. آن زن میخواست به همسایه خودش سر بزند اما فکرش را نمیکرد که امیرالمؤمنین داخل خانه همسایهاش با کودکان در حال تقلید صدای گوسفند باشد.
پس با شوک به مادر کودکان گفت: یا رسولالله!!! چرا ایشان دارند در خانه تو… نتوانست ادامه حرفش را بزند مادر کودکان از کنار تنور نان بلند شد و با لبخند به استقبال همسایه خودش رفت و گفت: خوش آمدی همسایه. این مرد اینجاست تا به من برای نگهداری کودکانم کمک کند.
بعد آرام در گوش همسایهاش زمزمه کرد: خیلی مرد مهربانی است
زن همسایه که از بیخبری مادر کودکان عصبانی شده بود با فریاد گفت: ای وای بر تو! این مرد علی بن ابیطالب، خلیفه مسلمانان است چطوری جرئت کردی که با او اینطوری رفتار کنی؟!
مادر کودکان با شنیدن این سخنان کمی گیج شد. اما با نگاهکردن به چشمهای مولا ترس در چشمانش به وجود آمد و نفسش لرزید. این زن تازه امام خودش را شناخته بود. نمیدانست چهکار کند. در جای خودش منجمد شده بود.
با صدایی لرزان و محترمانه صحبت کرد: یا علی… یعنی… امیرالمؤمنین… من نمیدانستم شما چه کسی هستید… من معذرت میخواهم…
مولا از روی زمین بلند شد و با لبخند کوچک و مهربانش رو به زن چرخید و با لحنی ملایم عرض کرد: نه. شما من را ببخشید. من باید زودتر به احوال آشفته شما و فرزندانتان رسیدگی میکردم. خدا من را ببخشد اگر نتوانستم آن وظیفهای که به گردنم بود را انجام دهم.
اما زن سریع حرف امام را قطع کرد: نه! یا علی. شما ظلمی در حق من مرتکب نشدید. من فقط از مرگ شوهرم ناراحت بودم و حرفهایی زدم که نباید میزدم و حقیقت هم ندارد. شما مهربانترین کسی بودید که در عمرم دیدم. کسی مثل شما نمیتواند شوهر من را از من گرفته باشد.
صحبتها تا چند ثانیه دیگر ادامه داشت. ولی حالا که هم کودکان شاد بودند و هم خانه بوی غذا و نان تنوری در آن پیچیده بود امام نیاز بیشتری برای ماندن در خانه نمیدید. با گرفتن اجازه، خداحافظی و بدرقه زن و همسایهاش، من و امام از خانه خارج شدیم. با لبخندی که داشتم همراه امام راهی خانه مولا شدیم. دوباره در راه برگشت از صدای پای امام روی خاکهای کوچهها غرق شادی و نشاط شدم. در واقع هر لحظه و قسمت از وجودش برایم تماشایی بود. صدای قدمش، بوی عطر پیراهن سفیدش و حس وظیفهشناسیاش یک نسبت به مردم و کودکان یتیم و همسران شهید.


سلام . آقا متن خیلی خوب و باحاله ادامه بدید . انشالله که موفق باشید . یا علی
سلام. کار خوبی است و امیدوارم ادامه دهید.
پاراگراف ۲۵، خط ۳
دیگر گریه نمی کردند درست تر است. ضمیرها در جمله باید هماهنگ باشند.
سپاس. این اشتباه اصلاح شد!
خط دوم صدای گنجشک و پروازشان…
ضمیر با بعدش نمیخوره
گنجشک *ها* باید بشه
متشکرمممم؛ لحاظ میکنیم : صدای گنجشکها و پروازشان